تبليغاتX
نوشتــــــه های تنهـــــایی

نوشتــــــه های تنهـــــایی

باور كن شناگر قابلي بودم نميدانم چه شد كه در تو غرق شدم

اولین بهانه

 


 

خیلی وقت بود میخواستم یه وبلاگ ثبت کنم ولی نمیدونم چرا موضوعی پیدا نمیکردم.تا اینکه...

 

نایت اسکین

  


ادامه مطلب
[ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 15:59 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


گه گاه ...

      

و بـا خـودم مـےگـويــم

كاش آن يك بار كه ديدمت

گفته بودم

كه بـے تو گاه دلـم مـےگـيـرد

كه بـے تـو گـاه زنـدگـے سخت مـےشود

كه بـے تو گاه هواي بودنت ديوانه‌ام مـےكـنــد

اما نـمــےگـفـتــم

كه اين گاه ها

گــه گـــاه

تـمـامِ روز و شـب مـن مــےشـونــد

آن وقت بغض راه گلويم را مـےگيرد

درسـت مثـل همين روزهــ ــ ــ ــ ـا 

[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 18:14 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


کیستی تو؟

   

نزديك ميشوي به من

فرسنگها در من فرو ميروي

در من خانه ميكني

در من حضورميابي

لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

توي انگشتهايم جاري ميشوي

سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

روي لبم مينشيني

خنده ميشوي، حرف مي شوي

دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

كيستي ؟ كيستي تو؟

كيستي تو كه اين همه

در من بي تابي

سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

كيستي تو كه ديدنت زندگي

رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا هميشه

 

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 15:32 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


تقدیر من

    

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار

 

 

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 13:35 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


از یادم نمیروی....

برهنه به بستر بی‌کسی مُردن

 تو از یادم نمی‌روی

خاموش به رساترین شیونِ آدمی

 تو از یادم نمی‌روی

گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار

 تو از یادم نمی‌روی

سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،

تو از یادم نمی‌روی

سوز نریز بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،

تو از یادم نمی‌روی

تو ... تو با من چه کرده‌ای که

 از یادم نمی‌روی؟! 

[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 18:29 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


وقتی میرسی

آغوش مي شود تمام تنم از نگاه تو

جايي براي كلام نيست

خاطره ، خود با تمام آنچه هست

ميان چشم هاي عاشق ما

حرف مي زندو آرام

برگ مي خورد وقتي تو مي رسي

زندگي ، با تو مي رسد

لبخند ، با تو مي رسد

احساس مي كنم

جايي ، ميان پلك هاي مدام اضطراب

براي ما ساخته اند

احساس مي كنم

ما را درون هاله اي از عطر و آرزو

انداخته اند .

وقتي تو مي رسي

عاشق تر از هميشه ي حرف ها،حرف مي زنم

شيرين تر از هميشه ي بغض ها،بغض مي كنم

وقتي تو مي رسي

من، به تمام آنچه دوست دارمَش

مي رسم...! 

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 23:40 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


تو....

            براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

مي گويم دلم گرفته است نمي گويم از تو!

مي پرسي از چه كسي گرفته است؟!

مي گويم از همه! نه مي گويم از تو

 نه مي گويم جز تو! اما تو حتما فكر مي كني همه بَدند ،جز تو !

و حواست نيست همه ي من، هيچ كسي نيست ، جز تو!

تو فكر مي كني چه خوب كه مثل همه نيستي....

 و به گرمي لبخند مي زني!

و من فكر مي كنم چه چيزي بهتر از لبخند تو مي تواند دلم را آرام كند؟!

پس دلم از همه گرفته است....

بيا قدري برايم لبخند بزن! همين ...

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 14:52 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


بیقراری

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیقراری

 پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما

 نمی خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری

 همیشه آرزویم در تمام لحظه ها این بود

 که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری

 چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما

 نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فداکاری

 خم کوچه همان خم مانده و جاده همان جاده

تمام روزها گریه همه شب ها پر از زاری

 چه کردی تو برای من به جز یک مشت حرف زرد

 که سنگین است روی شانه ی من همچنان باری

 خداحافظ نه با تو ، با همه تا آخر عمرم

 تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیقراری

 

[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 10:22 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


میخواهــــم پير شــــــــوم!


نایت اسکین

مي خواهم به سرعت پروانه ها پير شوم!

مثل همين گل سرخ ليوان نشين

كه پيش از پريروز شدن امروز مي پژمرد

بعد بيايم و با عصايي در دست

كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم

تا تو بيايي و مرا نشناسي

ولي دستم را بگيري و از ازدحام خيابان عبورم دهي

حالا ميروم كه بخوابم

خدا را چه ديده اي شايد فردا به هيبت پير زني برخاستم

تو هم از فردا

دست تمام پير زنان وامانده در كنار خيابان را بگير

دلواپس نباش! آشنايي نخواهم داد!

قول ميدهم آنقدر پير شده باشم كه از نگاه كردن به چشمانم نيز

مرا نشناسي!

نایت اسکین

[ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 2:32 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]


بهار

 

 


هـيـچ دانـي بــا شـروع هـــر بـهـار

بــا گـــذشــت و گــردش لـيـل ونهار

سـالي از عمرت بـه يـغما مـي رود 

 عــمــر تـــو يـكــسال بــالا مــيـرود

گرچـه خُرم مي شود دشت و دمن

سـبــزه مــيـــرويــد كــنــار ياسمن

گرچـه گـل خواهان بلـبل مي شود 

 دل اسـيـر غــنــچـه گــل مي شود

گرچـه حـال مـا دگـرگـون مي شود

از شقـايــق دشت گلگون مي شود

گرچـه در رگهاي گـل خون مـي دود 

 عــنـدلـيـب از لانــه بـيـرون مي پـرد

گرچـه تــازه مـيـشـود بـرگ درخـت

نو شود شال و كلاه و كفش و رخت

گرچـه بـرپـا ميشود جشن و سرور

ديـــدن اقـــوام مـــي گــردد مــرور

سـالي از عمرت بـه يـغما مي رود 

 عــمـــر تــو يـكسـال بــالا مـي رود

آدمـي فاني است عيدش مانـدگار 

 او رود ، نـــوروز مـــانــــد بـــرقـــرار

عمر جاويد ست همچون يك حباب 

 چـون حـبـابـي مانـده بـر پهنـاي آب


[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 18:42 ] [ بانـــــــوی پائیزی ] [ ]